از پوست شهر تا پوستین پدر
· October 30, 2021
· 1 min read
یادداشتی بر داستان کوتاه «مرد» نوشتهی محمود دولتآبادی
سیام اکتبر 2021
در پاسخ به این سوال که انسجام عناصر داستانیِ «مرد» ریشه در کدام تصمیمات نویسنده دارد میتوان داستان را از زوایای متفاوتی مورد تحلیل قرار داد. اما چیزی که آن را متمایز میکند مسئلهی خلق موقعیت است؛ موقعیتهایی که اتفاقاً به دلیل مختصات فضایی مشخصشان، عملهای داستانی مرتبطی را به عنوان مظروف در درون خود میگنجانند. در واقع با بررسی این فضاها و عناصر معماری در داستان، هم سازماندهی فضایی آن شناسایی میشود، هم تأثیرات ناشی از این سازماندهی بر تعریف روابط میان شخصیتها و اتمسفر داستان روشن میگردد و هم ارتباطش با معماری تدقیق میشود.
برای این منظور ابتدا لازم است تا تنوع فضاهای موجود در داستان شناسایی شوند. این فضاها و عناصر معماری که اتفاقاً در ابعاد مختلفی نقشآفرینی میکنند، به ترتیب از کوچک به بزرگ عبارتند از: کرسی، خانه، کاروانسرا، کوچهی کولیها و فضایی به ظاهر جداافتاده به نام سلاخخانه. جالب اینجاست که با توجه به توصیفات دقیق متن، نه تنها کنارهمنشینی تمام این عناصر در ابعادِ بزرگترِ منطقهای در جنوب یک شهر فرضی برای خواننده مسلم میگردد، بلکه دیگر میتوان سلاخخانه را نیز همخانواده با این بافت شهری به حساب آورد. این یعنی آفرینش لایهلایهی فضاها که تنها در ارتباط تنگاتنگ با یکدیگر معنا مییابند.
بر همین اساس، کرسی به عنوان کوچکترین عنصر سازماندهندهی فضا، امکان دورهمنشینی و در واقع یکپارچگی خانوادهای را فراهم میآورد که در شرف انحلال است: «[ذوالقدر] برای کرسی آتش درست کرد، بچهها را زیر کرسی نشاند، آرامشان کرد؛ خودش هم یک گوشه نشست و تکیهاش را به بالش داد و توی فکر فرو رفت و گوش به صدای سرفههای کندهپارهی پیرمرد ریشحناییِ کولی داد.»
هرچند به غیر از وجود کرسی تقریباً هیچ توصیف دقیقی از فضای درونی خانه در متن ارائه نشده، اما رابطهاش با فضای بزرگترِ کاروانسرا به عنوان جزئی از یک کل حائز اهمیت است. چرا که ورای همین امکان مقایسه با فضای بیرون است که امکان شناخته شدن دقیق ماهیت خانه نیز ممکن میگردد؛ ماهیتی که به دلیل کوچک بودن، تعدد و تکرار همشکلش، زیستی محقر و جمعی را تعریف میکند: «دور تا دور کاروانسرا خانههای کوچککوچک بود. هرکدام مثل یک لانهی روباه. ذوالقدر میدید که آدمها وقتی میخواستند تو بروند، خودشان را خم میکردند. و این جور وقتها مثل چیز دیگری غیر از آدم میشدند.»
ارتباط درهمتنیدهی این مجموعه با فضای بزرگترِ محله نیز ابعاد تازهای به داستان میافزاید. در واقع محله تحت عنوان کوچهی کولیها نه تنها بدون واسطه ساکنینش را به خواننده معرفی میکند، بلکه ورای تعریف رابطهاش با کاروانسرا به عنوان فضای شهری ازکارافتاده، زندگی سیالِ حلبیآبادهای شهرهای مدرن را به تصویر میکشد: «این کوچه اسم دیگری داشت، اما چون توی کوچه یک کاروانسرای قدیمی بود، و میان کاروانسرا کولیهایی-از آنها که نعل اسب، انبر، سیخ کباب، قندشکن و کارد آشپزخانه درست میکنند-جامنزل داشتند، به آن میگفتند: کوچهی کولیها.»
سلاخخانه نیز، در هماهنگی کامل با درونمایه، میزبان حضور نامشروع زنیست که پا به «جویِ خون»اش میگذارد؛ خونی ناشی از خشونت، خونی یادآورد بکارت و خونی نمایندهی کثافت. همین همنشینی نامأنوس است که از سویی معصیت زن را در پیشگاهِ آن همه گناه بخشودنی جلوه میدهد و از سویی دیگر او را همدست غافلهی سلاخان معرفی میکند: «آنجا همهچیز و همهجا بوی خون میداد. دیوارها، جوی، خیابان، همهجا خونی بود. در جوی، خون و آب و پِهِن و لجن قاطی هم بودند و سنگین و دمکرده میخزیدند و به سویی میرفتند.»
اکنون با توجه به ظرافتی که دولتآبادی در خلق فضاهای وابسته به کارگرفته است، میتوان با اطمینان بیشتری سازماندهی فضایی را یکی از ریشههای انسجام عناصر داستانش دانست. اما دولتآبادی در کنار تمام واقعیتهای تلخی که از زندگی زاغهنشینان جنوبِ شهر به تصویر کشیده حامل پیام مهمتریست. در واقع او در داستانش آن روی تاریک معماری را که ماهیتی لایتغیر دارد به سخره گرفته است. محمود دولتآبادی با کنارهمچیدنِ لایهوارِ فضاها، دیاگرامی از ارتباط ذوالقدر به عنوان نمایندهی انسان شهرنشین مدرن با فضاهای در برگیرندهاش ترسیم میکند تا در ادامهی تلاشهای نافرجام او برای رهایی از این نظام سلطهگرِ فضایی، پوستین پدر را تنش کند؛ به این امید که شاید در عمقِ ناامیدی از نجاتبخشیِ معماری، این نزدیکترین پوسته به آدمی از او در برابر بلایای مدرن محافظت نماید. ■
No Comments.