ایستگاه‌های ترس و تعلیق

gravatar
By admin
 · 
October 4, 2022
 · 
1 min read
 یادداشتی بر داستان کوتاه «عزاداران بیل» نوشته‌ی غلام‌حسین  ساعدی
چهارم اکتبر 2022
پیش از بررسی آنچه ساعدی برای ایجاد ترس در داستانش تدارک دیده، لازم است تا از چگونگی خلق کیفیت ترس صحبت کنیم. به همین منظور برای چند لحظه از دنیای ادبیات فاصله می‌گیریم و به مدیومی که در خلق این کیفیت ملموس‌ترین نمونه‌ها را فراهم آورده نقب می‌زنیم: یعنی سینما و البته سینما به معنی ساده‌ترین فرم آن. در این دنیای ساده‌شده‌ی سینمایی، دوربین یکی از اصلی‌ترین ابزاری‌ست که امکانات لازم برای ترساندن مخاطب را فراهم می‌آورد؛ امکاناتی که عمدتاً در پاسخ به یک سوال مهم به وجود می‌آیند: اینکه چه چیزهایی باید «نشان‌ داده شوند» و چه چیزهایی باید از دید مخاطب پنهان بمانند و این یعنی معلق کردن روایت تا لحظه‌ی سیلی خوردن از ترس. به نظر می‌رسد ساعدی هم در مدیوم داستان‌نویسی تلاش دارد تا با استفاده از دوگانه‌ی نشان دادن/پنهان کردن، روایت را به نفع کیفیتِ ترس معلق نگاه دارد؛ تلاشی که به ترتیبِ اهمیت به وسیله‌ی پنج عنصرِ صدای زنگوله، پاپاخ (سگ کدخدا)، بز سیاهِ، شمع سبز و کالسکه‌ی سیاه به ثمر می‌نشیند.
نویسنده که درهمان خطوط اولیه، صدای وهمناکِ زنگوله را وارد داستان کرده، در ادامه نیز حضور این صدا را در مختصات ویژه‌ای تکرار می‌کند تا با استفاده از اصل شرطی کردن، خواننده را تا لحظه‌ی شنیدن دوباره‌ی صدا نیم‌خیز نگاه دارد. حالا با نبودن صدای زنگوله از میانه‌های داستان به بعد، تعلیق ناشی از انتظارِ شنیدن به وقوع می‌پیوندد. در واقع این تعلیق با عدم حضورِ صدای زنگوله در موقعیت‌های مشابهی که پیش‌تر شنیده می‌شد تحقق می‌یابد. یکی از این موقعیت‌ها شب اولِ مریضخانه است که رمضان در اتاق دربان خوابیده‌:
«چراغ را خاموش کردند و دراز کشیدند. بیرون باد می‌آمد و شاخه‌‌ی درخت بادام را روی شیشه‌های پنجره می‌کشید تا صبح شد.»
در ادامه نیز نویسنده با آگاهی به پتانسیل‌های موجود در این صدای وهمناک و تعلیق ناشی از آن، کالسکه‌ی سیاهِ زنگوله‌داری به داستان وارد می‌کند تا نه تنها هراس ناشی از صدای زنگوله را تشدید کند بلکه به دلیل نامشخص بودن خیالی/واقعی بودن صدا و در نتیجه کالسکه، ردی از کیفیتی سورئال بر بدنه‌ی داستان برجا گذارد. شمع سبزی هم که از همین کالسکه بر زمین می‌افتد-فارغ از واقعی یا خیالی بودنش-در واقع نشانه‌ای از مرگ است که در طرف دیگر داستان یعنی روستای بَیَل نیز ظهور می‌یابد و به دست دختر مشدی‌بابا در نشانه‌گاه روشن می‌شود تا به صورت سمبلیک قاصد مرگ رمضان و مادرش باشد.
علاوه بر همه‌ی اینها، دقت‌ نظر ساعدی در توصیف رفتارحیوانات و ترکیب آن با فضای سورئال داستان کیفیت وهمناک ویژه‌ای به پاپاخ، سگ کدخدا اعطا می‌کند که در جای جای متن قابل شناسایی است:
«پاپاخ آمد و ایستاد کنار کدخدا و بو کشید. کدخدا ایستاده بود گوش می‌داد تا صدای زنگوله دور شد. آمد طرف استخر و پاپاخ هم به دنبالش.»
«پاپاخ خم شد که ماهی‌ها را ببیند، امّا چشمش که به ماه افتاد وحشت‌زده برگشت و دوید دنبال مردها.»
«کدخدا یکدفعه برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. پاپاخ هم سرش را بلند کرد و تاریکی را نگاه کرد.»
«از ده که بیرون می‌آمدند جاده روشن بود. پاپاخ صدقدمی دنبالشان دوید. ناگهان برگشت و آمد زیر درخت‌ها قایم شد و چشم به گاری دوخت. صدای زنگوله از دور شنیده می‌شد.»
در راستای استفاده از عناصر حیوانی در داستان، ساعدی از حضور بزِ سیاهِ اسلام هم به نفع وهم و کابوس بهره می‌جوید. چرا که اولین حضور بز سیاه در روستا دقیقاً در پی مرگِ نه‌نه‌رمضان در مریضخانه اتفاق می‌افتد و از آن به بعد نیز در دو موقعیت-یکی هنگام چشم دوختن به دختر مشدی‌بابا و دیگری ایستادنش کنار گاری در آخر داستان- پاپاخ را همراهی ‌می‌کند.
در واقع ساعدی زیر سایه‌ی چتر بزرگی که به واسطه صدای زنگوله در داستان ساخته بود، فضایی آکنده از وهم و کابوس خلق می‌کند و با تزریقِ عناصری نظیر کالسکه سیاه، شمع سبز، رفتارِ عجیب پاپاخ و حضور بزِ سیاه لحظه‌های برنامه‌ریزی شده‌ای را برای تشدید احساس ترس در داستانش پدید می‌آورد؛ ایستگاه‌هایی که یا ترس را نشانه‌گذاری می‌کنند یا خواننده را برای رسیدن به نقطه‌ی ترسناکِ بعدی معلق نگه می‌دارند.
Comments

No Comments.

Leave a replyReply to

Houman Riazi © 2025  All Rights Reserved