اینکه لنگ در هوایی رو میگن «دادهی پنهانی»
· August 28, 2021
· 0 min read
یادداشتی بر داستان کوتاه «جشن فرخنده» نوشتهی جلال آلاحمد
بیستوهشتم آگوست 2021
داستان از زبان پسر بچهای بازیگوش به نام عباس روایت میشود که کلاس ششم است. همین تصمیمِ فکر شده با خود مجموعهای از امکانات را به ارمغان میآورد. در واقع تلفیق راویِ اول شخصِ نابالغ، نگفتههایی که از دید او پنهان مانده و خردهروایتهایی که ابعاد مختلف داستان را پرورش میدهند، مهمترین ابزاری هستند که آلاحمد برای فریبایی داستانش به خدمت میگیرد. او در همین راستا و با خلق ابهاماتی ما را وا میدارد که تا انتهای داستان برای حل و فصلشان راوی را همراهی کنیم.
گره داستان، یعنی دعوتنامهای که برای حضور حاجیآقا در جشنِ سالگرد کشف حجاب فرستاده شده، با ایجاد موقعیتی بحرانی ذهن خواننده را برای پیدا کردن پاسخ یک سوال قلقلک میدهد: «بالاخره حاجیآقا چه عکسالعملی در برابر این دعوتنامه نشان خواهد داد؟» برای فهمیدن جواب این سوال البته ضروری است که تضاد ایدئولوژیک میان مذهب و حکومت از درون خود داستان دریافت شود و خرده روایتها همان شاهکلیدهایی هستند که نه تنها فهم این حال و هوا را از همان ابتدا برای ما ممکن میسازند، بلکه به شخصیتهای داستانی هم عمق میبخشند. به عنوان مثال، آمدن خواهرِ عباس و بقیهی زنهای محل به خانهی آنها برای استفاده از حمام سرخانه هم از خفقان حاکم برای فضای شهر برای زنان باحجاب حکایت دارد و هم شخصیت خواهر عباس را میپروراند. عموی عباس و ماجرای پاره شدن عبایش به دست پاسبانها و همینطور ماجرای شلوار بلند عباس و مسخره شدنش در مدرسه نمونههای دیگری از کاکرد این خرده روایتها به نفع درونمایه اند.
از طرف دیگر، به دلیل انتخاب راوی اول شخص، خواننده ناگزیر به همراهی همیشگی با اوست. درواقع راوی تنها چشم خواننده برای دریافت تمام اتفاقات است و اکنون نابالغ بودنش هم در این داستان به خودی خود اعتبار آنچه از وقایع برداشت میکند را مخدوش نموده است. همین ویژگی باعث شده تا ما در برشهایی از داستان به ناچار به همراه عباس از خانه خارج شویم و از وقوع اتفاقات داخل خانه بیخبر بمانیم. مهمترین نمونه از این دادههای پنهان، درست زمانی اتفاق میافتد که صاحب منصب و دخترش در اتاق خصوصیِ حاجیآقا با حضور عمو و کمیسری گرم صحبت اند و ما با وجود اینکه هنوز نمیدانیم موضوع بحثشان گرفتن مجوز سفر برای حاجیآقاست یا چیز دیگری که احتمالا به نامه مربوط میشود، اکنون مجبوریم با عباسی که دیگر حوصلهی در خانه ماندن را ندارد راهی کوچه شویم. تلفیق این ندانستهها، بازیگوشی عباس و کدهایی نظیر دیالوگ عموی عباس با زنِ حاجیآقا که میگوید «... نزدیک بود سرِ پیری هوو سرت بیاریم.» یا مکالمه دختر صاحبمنصب با پدرش در کوچه که میپرسد «آخه صیغه یعنی چی آقاجون؟» و جواب پدر که «همهش واسه دو ساعته دختر جون. همینقدر که باهاش بری مهمونی...» ما را تا انتهای داستان برای پیدا کردن این جواب که «بالاخره حاجیآقا صبح روز بعدش به سفر رفته بود یا به مهمانی؟» لنگ در هوا میگذارد. این دقیقاً همان تکنیک داده پنهانی ست که یوسا از آن یاد میکند؛ یعنی «رویدادهای لاپوشانی شده توسط راوی زیرکی که آنها را طوری هدایت میکند تا در عین حال همین اطلاعات مسکوت گذاشتهشده بسیار واضح باشند و ذهن خواننده را درگیر کنند، تا بر اساس گمانهزنیهایش از روند کلی داستان به پر کردن خطوط سفید ماندهی داستان وادار شود.»[1] ■
[1] نامههایی به یک نویسنده جوان، ماریو بارگاس یوسا، ترجمه رامین مولایی، انتشارات مروارید، صفحه 145
No Comments.