رقص باله‌ی ایرانی

gravatar
By admin
 · 
December 12, 2021
 · 
1 min read
یادداشتی بر داستان کوتاه «خانم فرخ‌لقا صدرالدیوان گلچهره» نوشته‌ی شهنوش پارسی‌پور
دوازدهم دسامبر 2021
فرخ‌لقا یا گلچهره؟ می‌فهمی که فرقی نمی‌کند. می‌فهمی که این «یا» از همان اول هم قرار بوده «واو» باشد. می‌فهمی که این‌جا زن یا مرد بودن موضوعیتی ندارد. که پارسی‌پور دست گذاشته روی نقطه‌ی حساس‌تری. البته که همه‌ی این‌ها را سرآخر می‌فهمی. یاد اجرای رقص باله‌‌ی آن مدرسه‌ی آمریکایی می‌‌افتی. آرزو داشتی یک روز سالن تئاتر اسکالا را از نزدیک ببینی. خبر نداری که قرار است وسط هفته‌ی فرهنگ‌وهنر ایتالیا آرزویت برآورده شود. فکرش را هم نمی‌کردی این غربتی‌ها همانی هستند که می‌خواهند برای یک دانشجوی پیزوری مثل تو نقش قول چراغ جادو را بازی کنند. فرخ‌لقا را که مجسم می‌کنی رقاصه‌ی مو بلوند و حرکات نرم اندامش می‌آید جلوی چشمانت. گلچهره هم می‌شود آن جوان اخموی عصا قورت داده. یادت می‌آید جایی خوانده بودی که معمولاً رقصنده‌ی مرد در دوئت نقش رهبر را ایفا می‌کند؛ زمخت و محکم. در عوض این زن است که به دور این ماهیت مجسمه‌وار پارچه‌ای از حریر می‌کشد. با خودت فکر می‌کنی شاید پارسی‌پور هم از همین‌جاها داستانش را شروع کرده باشد. بعید بودنش را خوب می‌دانی اما دوست داری باور کنی که این‌طور است. از واقعیت‌های تحریف نشده‌ی داستان حض می‌بری. یاد حرف میرصادقی می‌افتی:
«در زندگی امروز، حادثه‌های دگرگون‌کننده حالت روحی و خلقی و شخصیت بنیان کَن، کمتر برای آدم اتفاق می‌افتد. آنچه انسان امروزی با آن دست به گریبان است، برخوردهای احساسی و عاطفی لحظه‌ای است که برای او پیش می‌آید و او را برای مدتی از خود بیخود می‌کند، از این لحظه‌ها می‌توان داستان‌های موتاه و بلند فوق‌العاده‌ای آفرید، همان‌طور که چخوف چنین کرده است.»[1]
به عمق روابط فکر می‌کنی؛ به ظرافت حرکات بدن زنی که می‌رقصد و زمختی و سلابت مردی که می‌ایستد. لفافه‌گویی‌ها یادت می‌آید، نیش‌وکنایه‌ها و نفرت‌های سرکوب‌شده.
‌مرد بیرون نمی‌رود تا زنش را کفری کند.
زن مدارا می‌کند تا مرد به مقصودش نرسد.
مرد ریشش را روی قالی می‌تراشد.
زن کفری می‌شود.
«مخدرّات، خفه!»
....
مرد یائسگی زن را مسخره می‌کند.
زن با خواندن روزنامه بی‌اعتنایی می‌کند.
مرد روزنامه را از دست زن می‌کشد.
زن دوباره بی‌اعتنایی می‌کند.
مرد روزنامه را گروکشی کرده تا دوباره یائسگی زن را مسخره کند.
چون زن می‌داند مرد در کمین است بی‌اعتنایی می‌کند.
مرد از روی بی‌حوصلگی روزنامه را به زن می‌دهد.
زن سیگار می‌کشد.
مرد به بهانه‌ی سیگار کشیدن دوباره یائسگی‌اش را مسخره می‌کند.
زن به مرد پیشنهاد می‌دهد تا مثل هر روز بیرون برود و هوایی بخورد.
مرد پیشنهادش را رد می‌کند.
«درست است. باشی بهتر است.»
«حالا می‌روم.»
مگر این همان رقص باله‌ای نیست که در اسکالا دیده بودی؟ از فکر این‌که روزی یک نمایش باله از پارسی‌پور در تالار وحدت ببینی خنده‌ات می‌گیرد. حالا که توی زمین حریف نشسته‌ای تصویر بزرگتری پیش‌رو داری. روابط این غربتی‌ها را خوب دیده‌ای. ولی به محض اینکه با روابط پدر و مادر و دوست و آشنایت متر می‌کنی می‌بینی در یک ظرف جا نمی‌شوند. داستان پارسی‌پور برایت آشنا‌تر است. تو را به جایی فراتر می‌برد. داری با خودت کنه‌های فرهنگی را سبک‌سنگین می‌کنی. رد تمام این بازی‌های کلامی‌ را در افکار و رفتار روزمره‌ات پیدا کرده‌ای. حالا دیگر دلت برای گلچهره هم می‌سوزد. خوب می‌دانی که این یک نفرت دو‌طرفه بود. بعد از این بهتر می‌توانی گرفتار شدنش را درک کنی؛ به همان اندازه که فرخ‌لقا گرفتار شده بود. خودت را روی صحنه‌ درست وسط سالن تئاتر اسکالا تصور می‌کنی. باورت شده که می‌توانستی رقصنده‌ی مشهوری باشی؛ البته فقط در رقص باله‌ی ایرانی.
[1] میرصادقی, ج., 1388. شش. موضوع‌گرایی. در: عرق‌ریزان روح . تهران: نیلوفر, p. 31.
Comments

No Comments.

Leave a replyReply to

Houman Riazi © 2025  All Rights Reserved