یادداشتی بر داستان کوتاه «سگی زیر باران» نوشته نسیم خاکسار
بیستویکم فوریه 2022
زیستن در مختصات نگفتنیها چیزهای زیادی به تکتکمان آموخته است؛ مختصاتی که فرهنگش ترویج نگفتن است و تعارف، و سیاستش ترویج یکبامودوهوا. اینطور میشود که حس میکنیم از اینجا راندهایم و از آنجا مانده. البته که این سکهی دو رو سیاه هنوز لبهای دارد که اگر بخت یاری کند و پرتاب کنندهاش ماهر باشد، سکه را طوری سرپا نگه میدارد که دو روی سیاهش بر همگان عیان شود. دارم از هنر ظریف نشان دادنِ نگفتنیها حرف میزنم. درواقع نسیم خاکسار بهانهای شد برای پرداختن به این سوال؛ که بپرسیم «اصلاً چطور میشود نگفتنیها را نوشت؟»؛ آنهم فقط و فقط در چهارچوب داستاننویسی. البته که نسیم خاکسار جواب خودش را برای این سوال نوشت و کاوه فولادینسب و کورش اسدی جوابهای خودشان را و هزاران جواب دیگر که نگفتیم و هنوز نیامده. این یعنی حداقل سه جور میشود از نگفتنیها گفت.
نسیم خاکسار نگفتنیها را با برهمنهی موقعیت راوی، سگ و پیرزن در داستان «سگی زیر باران» به ما نشان میدهد. او تلاش دارد تا علاوه بر تشکیل خط روایی داستان که حول ارتباط مثلثوار این سه شخصیت شکل میگیرد، حال نگفتنیِ راوی را برای خواننده به تصویر بکشد. در واقع خاکسار دو کیفیتِ از اینجا ماندهگی و از آنجا راندهگی و تنهایی راوی را به ترتیب به واسطهی پرداختن به حالوروز سگی آواره که توسط صاحبش ازخانهبیرونشده و پیرزنی که در تنهایی از ارتفاع نامناسب تختش مشوش است به تصویر میکشد. اتفاقاً همین اشتراک موقعیت است که رئوس از هم متلاشی مثلثِ راوی، پیرزن و سگ را به تدریج و تا پایان داستان به انسجام، ثبات و آرامش میرساند.
کورش اسدی اما، در برخورد با نوشتن نگفتنیها جواب دیگری پیش میکشد. او که در داستان «برج» روی موقعیتهای بدیهی تمرکز ویژهای نشان داده، با پردازش دقیق و مستقیم آنها، حالوهوای نگفتنی موقعیتهایی ساده ماننده نحوهی بهخوابرفتن، بیدار شدن وقتی دیگر اعضایخانه خوابیدهاند و نحوهی دوباره بهخواب رفتن را برای خواننده قابل لمس مینماید:
«بخاری با سیسسیس یکنواختی میسوخت و آتشِ آرامِ آبیرنگش چشم را گرم خواب میکرد.»
«دو سه نفسِ گود کشیدم و رفتم توی هیچ. این کلک اگر که میگرفت برای خواب، خوب بود. توی دلم گفتم که به چیزی فکر نکن. به چیزی فکر نمیکردم. و هیچ پشتِ چشمم چیزی نمیگذشت که میآمد-یک چیز دایرهوارِ سیاه که یواشیواش باد میکرد بزرگ میشد پهن میشد. انگار یک چکه دوات که بیفتد در آب. همجا آرام میشد. سکوت و سیاه-»
«بلند شدم. سرم گیج رفت. از جای خالی میان مادر و آقام که رد شدم تق! بند انگشت پام شکست. ایستادم. هیچکس تکان نخورد.»
«دستم را گذاشتم روی دستگیرهی در ایوان.از درزِ در سوزِ سرما میزد تو. سنگینیام را انداختم روی دستگیره و یواش فشار دادم پایین.»
«دراز کشیدم و خودم را دادم به گرمای زیر پتو که یخِ تنم را نرمنرم آب میکرد. در دستشویی باز شد. پتو را تا زیر گلویم کشیدم و چشمهایم را بستم. سیفونْ پرصدا خالی شد. سرفه کرد. کف پام را میکشیدم روی تشک و دنبال جاهای گرمتر میگشتم...»
استفاده از روابط بینامتنی شیوهی دیگریست که کاوه فولادی نسب از آن برای نشان دادن نگفتنیهای وضعیت یکبامودوهوایی مهاجرت استفاده میکند. نویسنده در فصل 16 از رمان «برلینیها» موقعیتی آفریده که شخصیت محوری داستان یعنی سیاوش ترتیب قرار ملاقات با یکی از اعضای سابق سازمان مجاهدین خلق به نام احد را میدهد. احد در لابهلای حرفهایش از عملیات فروغ جاویدان میگوید؛ موقعیتی که او در آن به عنوان یکی از اعضای جبهه مجاهدین در برابر جبهه جمهوری اسلامی میجنگد:
«... تو فروغ جاویدان هم حسابی درگیر بودم. اون شعر رو شنیدهین که میگه ”حالم چو دلیریست که از بخت بد خویش، در لشکر دشمن پسری داشته باشد“؟ تو اون عملیات حال من اونطوری بود. انگار همهی پسرها و برادرهام جلوم بودن. ...». استفاده از این رابطهی بینامتنی از دو وجه محتوای این فصل از رمان را ارزشمند کرده است؛ یکی متن شعر و دیگری موضع شاعر آن. نسخهی کامل شعر غزلیست از حسین جنتی به شرح زیر:
هر مرد که با خود جگری داشته باشد
در لشکر دشمن پسری داشته باشد
بازیچهی دست تبری داشته باشد
فرزند تو دین دگری داشته باشد
این کاخ کهن بی که دری داشته باشد
خوشبخت کلافی که سری داشته باشد
باید که ز داغم خبری داشته باشد
حالم چو دلیریست که از بخت بد خویش
حالم چو درختیست که یک شاخهی نااهل
سخت است پیمبر شده باشی و ببینی
آویخته از گردن من شاه کلیدی
سردرگمیام داد گره در گره اندوه
اما حسین جنتیِ شاعر حکایت دیگری دارد مربوط به سال 89 و جلسهی «شعرخوانی در محضر رهبر انقلاب». جنتی در آن جلسه با وجود خواندن شعری انتقادی-اجتماعی و با وجود تذکر شوخطبعانهی و در لفافهی رهبری به او در حین شعرخوانی، در نهایت مورد تمجید رهبری قرار میگیرد اما بعدها در سال 98 به خاطر شعرخوانی در دانشگاه اصفهان بازداشت میشود. موقعیت جنتی برهمنهی قابل توجهی دارد با از اینجاماندهگی و از آنجاراندهگیای که در رمان «برلینیها» برای احد در نظر گرفته شده و این خود علاوه بر متن شعر لایههای معنایی تازهای را به این بخش از رمان فولادینسب میافزاید.
در نهایت، یکی از ملزومات زیستن در جغرافیای نگفتنیها، آگاهی هرچه بیشتر به لایههاییست که دیده میشوند ولی شنیده نه؛ کدهایی که حتی برای خوانده شدن هم زکاوت ویژه ای میطلبند چه برسد به آفریده شدن که قطعاً نیازمند مهارت همان سکهاندازانیست که روی لبه بازی میکنند. اما همانطور که همین مختصات و ویژگیهای فرهنگی-سیاسی منحصربهفردش خاک سینمایی باروری بوده برای پرورش فرهادیها، بیضاییها و کیارستمیها، باور بر این است که ادبیاتش هم سکهاندازان ماهری را پرورش خواهد داد تا دو روی سکه را بدون گفتن نشانمان دهند.■
No Comments.