وقتی موقعیت‌‌ها جای خالی کلمات را پر می‌کنند

gravatar
By admin
 · 
November 14, 2021
 · 
1 min read
یادداشتی بر داستان کوتاه «من هم چه‌گوارا هستم» نوشته‌ی گلی ترقی
چهاردهم نوامبر 2021
با نگاهی از منظر تئوری فیلم به داستان گلی ترقّی، باید گفت که قدرت کارگردانی‌اش از قدرت نویسندگی پیشی می‌گیرد و البته این به معنی پیدایش الگویی متفاوت برای روایت یک داستان است؛ الگویی که از ایده‌ی «روایت‌گری فضایی» تبعیت می‌کند. استفان هیث اولین بار این عبارت را در نوشته‌ای نقادانه با همین نام به‌کار برد تا با نگاهی تحلیل‌گرانه در راستای آزمودن شیوه‌های نوین بازنمایی در سینما گام بردارد.[1] در واقع او با تأکید بر «نشان دادن عمل‌های روایی» به جای استفاده سنتی از ابزارهای سینمایی، وظیفه‌ی روایت را بر عهده‌ی موقعیت‌ها-چه فضایی و چه روایی-گذاشت تا نقطه عطف مهمی در تاریخ سینما ثبت کرده باشد. بر همین اساس ترقّی نیز، با پرداختن به کیفیات حاصل از سه موقعیتِ روز تولد آقای حیدری، رساندن قابلمه‌ی غذای بچه‌ها و گیر کردن در ترافیک، به نحوی از ایده‌ی هیث برای ارتقای کیفی روایت در داستانش استفاده می‌کند.  
اولین موقعیت مربوط است به روایت یک‌‌روزه‌ی داستان در روز 17 مهر 1347 که از یک طرف به روز فوت چه‌گوارا در سن 39 سالگی اشاره دارد و از طرف دیگر مصادف است با تولد 39 سالگی‌ِ آقای حیدری. ترقّی با خلق این تضاد عجیب، امکان به تصویر کشیدن دو وجه متناقض از شخصیت آقای حیدری را در جریان داستان فراهم می‌کند: یعنی سایه‌ی ایده‌آل او در برابر خود واقعیش. جالب‌تر این‌که به نظر می‌رسد نویسنده با ارائه‌ی نظرات زن آقای حیدری در مورد چه‌گوارا قصد دارد تا به طور همزمان هم توقعات زنش از همسری ایده‌آل را ارائه دهد و هم نکوهش او را نسبت به آنچه آقای حیدری ایده‌آل می‌داند مطرح سازد. (رجوع به جدول شماره 1) در نهایت، همین تضاد شکل‌گرفته در داستان یکی از دلایلی‌ست که شخصیت مستأصل و گیرافتاده‌ی آقای حیدری و در نتیجه تحقق روایتی یک‌پارچه را برای ترقّی ممکن ساخته است.
موقعیت دوم با وظیفه‌ی رساندن قابلمه‌ی غذای بچه‌ها به وقوع می‌پیوندد. به بیان دیگری، ناپایداریِ وضعیت قابلمه در روند داستان و مضحک بودن[2] چنین مسئولیتی نه تنها دست نیافتنی بودن سایه‌ی ایده‌آل آقای حیدری را مسجل می‌نماید بلکه او را با طنزی تلخ و طنز به سخره می‌گیرد:
«حس کرد که خودش هم شبیه قابلمه شده، یک قابلمه‌ی شسته و رفته و تمیزِ اعیانی، یک قابلمه‌ی فروتن و متواضع با یک دسته‌ی فولادی روی کله‌اش، یک قابلمه که هر شب تویش را می‌شویند و دوباره پرش می‌کنند، درش را می‌بندند و به این‌ور و آن‌ور می‌برند.»
گیر افتادن در ترافیک نیز به عنوان آخرین موقعیت تأثیرگذار، نه تنها از کیفیات فضایی و شهری مناسبی برخوردار است، بلکه با کنارهم‌نشینی انبوه ماشین‌ها و جمعیت علاوه بر بُعد فردی، بعدی اجتماعی از سردرگمی، استیصال و گیرافتادگی را به تصویر می‌کشد.
«ماشین‌ها لای هم گیر کرده بودند و همه بی‌‌دلیل به هر گوشه که باز می‌شد هجوم می‌آوردند.»
«چراغ راهنمایی کار نمی‌کرد و هر لحظه قرمز و زرد و سبز می‌شد و هیچ‌کس تکلیف خودش را نمی‌دانست.»
«پشت سرش را نگاه کرد و تصمیم ‌گرفت دور بزند. چند نفر بوق زدند، داد کشیدند و اشاره کردند که نمی‌شود. تمام خیابان مملو از جمعیت بود.»
«از هر طرف محاصره شده بود و هیچ‌کس در فکر او نبود.»
در نهایت و با یادآوری اینکه که هرآنچه از خوانش داستان من هم «چه‌گوارا» هستم به دست آمده مبتنی بر نقطه‌نظر تئوری فیلم و روایت‌گری فضایی هیث است، می‌توان اذعان داشت که بخش قابل توجهی از معناسازی موفقیت‌آمیز روایت به دلیل موقعیت‌پردازی‌های دقیق نویسنده محقق شده؛ موقعیت‌هایی که بدون اضافه‌کردن کلمات جدید، لایه‌های معنایی تازه‌ای برای داستان می‌سازند.
نظر آقای حیدری درباره‌ی خود واقعیش
نظر آقای حیدری درباره‌ی سایه‌ی ایده‌آل خودش
نظر زن درباره‌ی چه‌گوارا
(سایه‌ی ایده‌آل آقای حیدری)
«اون وقتا مال صد سال پیشه. مال هزار سال پیش. من دیگه حوصله ندارم. سال دیگه چهل سالم می‌شه. دیگه‌ پیر شده‌ام و رمقی ندارم. کار من حفاظت از خانوادمه. کار من نگهداری از بچه‌هامه. کار من بردن و آوردن این قابلمه است.»
«ما نیامده‌ایم تماشا کنیم، ما نیامده‌ایم که با گوش کر و زبان لال بنشینیم و بگوییم بله، چشم، همین‌طور است.»
«بمیرم الهی، این عکس زن و بچه‌های این مرتیکه‌ است که مُرد. آخه، بگو آدم حسابی مگه مرض داشتی؟ آدم وقتی زن و بچه داشت پا میشه میره دنبال دردسر؟»
«کاش هنوز تا فرصتی هست سرمو می‌چرخوندم و می‌گفتم نه. کاش می‌تونستم. کاش جرئت داشتم.»
«دوست عزیز، اون روزا یادت میاد؟ حرفای اون وقتا یادت هست؟ چطور شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ مگه معتقد نبودی که انسانِ آزاده مسئوله و فقط کافیه که تصمیمشو بگیره و راهشو انتخاب کنه؟»
«این چه‌گوارا چه زشته! شکل میمونه، چه چاقه! چه ریش مضحکی داره! این‌جور آدما به درد نمی‌خورن. خودخواه و پر دردسرن. این‌جور آدما قدر نعمت رو نمی‌دونن.»
__________
«نه، این آدم زنش رو دوست نداشته. محاله. بچه‌هاش رو دوست نداشته. لابد صد تا رفیق داشته. از اون زن شلخته‌های کوبایی. همون بهتر که مُرد. نفرین زنش گردنشو گرفت.»
__________
«حالا می‌خوان از یه دیوونه خدا بسازن. هیچ‌کس به فکر زن و بچه‌های ویلون این آدم نیست. هیچ‌کس نمی‌پرسه تکلیف این بدبخت‌ها چیه؟ آخه، بگو مرد چی تو زندگی کم داشتی؟»
[1] رجوع به S. Heath, "Narrative Space," in Questions of Cinema, THE MACMILLAN PRESS LTD, 1981, pp. 19-75.
[2] Absurdity
Comments

No Comments.

Leave a replyReply to

Houman Riazi © 2025  All Rights Reserved